جمعه بیست و دوم بهمن 1389
اجازه دارم قانع نشده باشم ؟نه ؟
سخت تر اینه که اصلا حرف هائی که می زنی به خاطر صلاح طرف مقابل باشه نه خودت!
آخرین احساسی که می مونه برات حس تلخ پشیمانی است.
احساسی که به آن دچار شده ام بعد از بازگشت از شیراز.
شنبه نهم بهمن 1389
به یاد فریدون مشیری عزیز
خانه ما
اینجاست!
من دلم ميخواهد
خانهاي داشته باشم پر دوست،
کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو...؛
هر کسي ميخواهد
وارد خانه پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند.
شرط وارد گشتن
شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن
يک دل بي رنگ و رياست...
بر درش برگ گلي ميکوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مينويسم اي يار
خانهي ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد ديگر
" خانه دوست کجاست؟ "
پنجشنبه سی ام دی 1389
در حیاط کوچک پائیز در خانه ننه جان !!!!
اگه گفتین من کدومم؟

دوشنبه سیزدهم دی 1389
یار دبستانی من
یه برنامه داره Greatest hills جالبه
این هفته منصور تهرانی صحبت می کرد همه حرفاش جالب بود و من رو به کودکی ها ونوار گوش کردن های یواشکی برد.اما آخرین قسمت اون که در باره سرود جاودانه یار دبستانی من بود که بعد از شنیدن حرف های این هنرمند حس کردم این آهنگ چقدر بدبخته!!!!
آخه سال 76 و80 با افتخار همه با هم می خوندیمش وسال 84 و88 از دفتر بسیج وصدا وسیما می شنیدمش!!!
حتما دوره بعد هم که دوست وسرور فرهیخته ام مشائی بزرگ رئیس جمهور میشه هم باز باید بشنویمش؟!!(من تا حالا همه پیش بینی هام غلط از آب در اومده ایشالا اینم روش )
به هر حال یاد وخاطره فریدون فروغی عزیز که نذاشتن آهنگ رو بخونه(البته خوند نذاشتن پخش بشه) وجمشید جم واز همه مهمتر منصور تهرانی بزرگ رو گرامی می دارم و امیدوارم فقط کسانی بخونن این آهنگ رو که این عزیزان واقعا راضی باشن از خوندنش؟؟
سه شنبه بیست و سوم آذر 1389
کلاهم را به افتخار تو از سر بر می دارم
عادل فردوسی پور را دوست دارم.
و مانند خیلی ها تنها برنامه ای که از رسانه ملی می بینم نود است وبس!!!! (به جز بازی های پخش مستقیم رئال مادرید)
ومطمئنم نیاز به دیدن هیچ برنامه ورزشی از صدا و سیمای استکبار جهانی (همان ماهواره شما )ندارم و شاید به خاطر همین عادل خان فردوسی پور است که فارسی وان و من وتو برنامه ورزشی ندارند و بی بی سی هم زیاد به ورزش نمی پردازد.
آخ که چقدر به افرادی مثل تو نیاز داریم عادل!!!
احساس می کنم به زودی عادل فردوسی پور از ایران خواهد رفت ولی چرایش رانمی دانم!!!
شاید چون نمی توننه بره زندان!! یا شاید چون وقت لژیونر شدنش شده!!!
به هر حال به تمام برنامه ها وچالش هائی که برای طرف مقابل ایجاد می کند عشق می ورزم واو را دوست دارم وآرزو می کنم بتواند وبگذارند آزادانه کار کندهرچند...
جمعه بیست و یکم آبان 1389
تردید
اما هرچی بزرگتر شدم بیشتر شبیه اون شدم ونا خود آگاه توی موقعیت های مشابه همون تصمیم هائی رو گرفتم که بابام می گرفت!!
نمی دونم دلیل این موضوع چیه؟
وقتی بچه بودم بابام قهرمانم بود ، توی دوران نوجوانی واوایل جوانی انگیزه ام این بود که شبیه بابام نشم و حالا تحسینش می کنم.
به هرحال فکر می کنم قضاوت های اشتباه در همه برهه های زندگی آدم رو تهدید می کنه .
شنبه پانزدهم آبان 1389
قشنگ ترین تعبیری که تا به حال شنیده ام
همسفر!
در این راه طولانی
که ما بی خبریم
و چون باد می گذرد،
بگذار خرده اختلاف هایمان، با هم باقی بماند
خواهش می کنم !
مخواه که یکی شویم، مطلقا یکی.
مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت، دوست داشته
باشم.
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه، مورد دوست داشتن تو نیز باشد.
مخواه که هر دو، یک آواز را بپسندیم.
یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را
و یک شیوه نگاه کردن را.
مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی، و رویاهامان یکی.
هم سفر بودن و هم هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن
نیست.
و شبیه شدن، دال بر کمال نیست. بلکه دلیل توقف است.
عزیز من !
دو نفر که عاشق اند، و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛
واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله ی علم کوه،
رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق.
و یکی کافیست.
عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است.
اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.
من از عشق زمینی حرف می زنم، که ارزش آن در "حضور" است،
نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.
عزیز من !
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد.
بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.
بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم.
بخواه که همدیگر را کامل کنیم، نه ناپدید.
بگذار صبورانه و مهرمندانه، درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث
کنیم.
اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند.
بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند، نه فنای متقابل.
اینجا، سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست.
سخن از ذره ذره ی واقعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست.
بیا بحث کنیم.
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.
بیا کلنجار برویم.
اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.
بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را، در بسیاری زمینه ها،
تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد،
نه پژمردگی و افسردگی و مرگ،... حفظ کنیم
من و تو، حق داریم در برابر هم قد علم کنیم.
و حق داریم، بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم، بی آنکه قصد
تحقیر هم را داشته باشیم.
عزیز من !
